محل تبلیغات شما



گاهی اوقات دلم میگیرد
و در افکار گره خورده ی خویش
صورت غم زده ی باور خود می بینم
دستهایم خالیست
و دلم پر ز عذاب وجدان.
می نویسم غم خود را بر آب
تا که با خود ببرد آب روان
شاید آرام شود
این دل سرگردانم
شاید آرام بگیرد دل من
در دل سخره ای از جنس بلور
در دل ساحل مرجانی باورهایم .


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود . در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.از اوپرسیدند : ای پرنده چه کار می کنی ؟پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود راپراز آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم .گفتند : ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است آخر این چند قطره آب چه فایده ای می تواند داشته باشد ؟گفت : من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسیدوقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی ؟پاسخ دهم : هر آن چه را که از توانم بر می آمد .

 

 

و خوشا به حال گنجشکان سر فراز


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها